![]() |
![]() |
|
| درد و دل های شخصی |
قلب شکسته نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت نه. گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه. گفت: نه خودم جمع مي كنم. گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟ بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟ نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 دی1385ساعت 21:43 توسط متینه |
|
میگن اگه دستت رو بالا بگیری نمی تونی ستاره ها رو بگیری میگن خدا بالا تر ازهمه ستاره هاست میگن خدا بالاتراز هفت آسمونه میگن اگه خدا رو صدا کنی حالا حالاها جوابتو نمی ده ولی یکی از دورونم میگه خدا از رگ گردنت هم نزدیکتره آخه مگه میشه یکی از خودما به ما نزدیکتر باشه ولی صدامونو نشنوه؟نگاهمون نکنه وحاجتمون و نده؟...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 دی1385ساعت 21:37 توسط متینه |
|
|
love me
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند
زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 دی1385ساعت 21:23 توسط متینه |
|
عشق فریبی بود برای تولدی دوباره؟
ایا راه نجاتش فریب است... این نمی تواند درست باشد... این درست نیست... راه نجات او فریب نیست... فریب که منجر به تولدی دوباره است... این راه نجات نیست... تعریف راه نجات این نیست... عشق فریب نیست... عشق برای همه شناخته شده است... اما هیچ کس او را نمی شناسد... او در ماست... اما دور از ماست... پارادوکسی بزرگتر از عشق وجود ندارد... متناقض نمایی محض... ولی آیا فریب است؟ عشق فریبی برای زایشی نوست؟ این چنین نمی تواند باشد... این درست نیست... شاید فریب است... قبول اینکه راه نجات انسان فریب است... فریبی برایه زایشی نو... زجر آور است...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 آذر1385ساعت 19:44 توسط متینه |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 آذر1385ساعت 13:26 توسط متینه |
|
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود بعد از آن دنیا پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت قرنها از مرگ آدم هم گذشت... ای دریغا ! آدمیت برنگشت... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 11:27 توسط متینه |
|
|
گفتی که ببوس روی عزیز را از عشق تو گونه های او بوسیدم گفتی که ستاره شو،دلی روشن کن من هم چو گل ستاره ها تابیدم گفتی که برای باغ دل،پیچک باش بر یاسمن نگاه تو پیچیدم گفتی که برای لحظه ای دریا شو دریا شدم و تو را به ساحل دیدم گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش مجنون شدم و ز دوریت نالیدم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 آبان1385ساعت 13:15 توسط متینه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 مهر1385ساعت 17:7 توسط متینه |
|
|
هرگز چشمانتان رابراي کسي که معني نگاهتان رانمي فهمد گريان نکنيد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 مهر1385ساعت 17:3 توسط متینه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 مهر1385ساعت 17:1 توسط متینه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 اسفند 1384 |
| پیوندها |
|
گيتار شگسته چكاوك عاشق رقص پروانه ها بی تو هرگز |
|
RSS
|