تبليغاتX
شخصی
درد و دل های شخصی

قلب شکسته

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.

بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

گفت نه.

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟

بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

 نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم.

اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 21:43  توسط متینه | 

   میگن اگه دستت رو بالا بگیری نمی تونی ستاره ها رو بگیری

میگن خدا بالا تر ازهمه ستاره هاست میگن خدا بالاتراز هفت آسمونه

میگن اگه خدا رو صدا کنی حالا حالاها جوابتو نمی ده ولی یکی از

دورونم میگه خدا از رگ گردنت هم نزدیکتره آخه مگه میشه یکی از

خودما به ما نزدیکتر باشه ولی صدامونو نشنوه؟نگاهمون نکنه

وحاجتمون و نده؟...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 21:37  توسط متینه | 

love me

 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند

انها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند

زن جوان : یواش تر برو من می ترسم

مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره

زن جوان : خواهش می کنم من خیلی می ترسم

مرد جوان: خوب اما اول باید بگی خیلی دوستم داری

زن جوان: دوستت دارم حالا می شود یواش تر برونی؟

مرد جوان : مرا محکم بگیر

زن جوان : خوب حالا می شه یواش تر بری؟

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا بر داری و روی سر خود  بگذاری اخه نمی تونم راحت برونم اذیتم می کنه ......

روز بعد واقه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور رخ داد

 
یکی از دو سرنشینان زنده ماند و دیگری در گذشت ....

مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود.پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند

با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم از

 

زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 21:23  توسط متینه | 
عشق فریبی بود برای تولدی دوباره؟

ایا راه نجاتش فریب است...

این نمی تواند درست باشد...

این درست نیست...

راه نجات او فریب نیست...

فریب که منجر به تولدی دوباره است...

این راه نجات نیست...

تعریف راه نجات این نیست...

عشق فریب نیست...

عشق برای همه شناخته شده است...

اما هیچ کس او را نمی شناسد...

او در ماست...

اما دور از ماست...

پارادوکسی بزرگتر از عشق وجود ندارد...

متناقض نمایی محض...

ولی آیا فریب است؟

عشق فریبی برای زایشی نوست؟

این چنین نمی تواند باشد...

این درست نیست...

شاید فریب است...

قبول اینکه راه نجات انسان فریب است...

فریبی برایه زایشی نو...

زجر آور است...

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 19:44  توسط متینه | 
     

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آذر1385ساعت 13:26  توسط متینه | 

                                      

 از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

 از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

             آدمیت مرده بود  

                                              گرچه آدم زنده بود

 بعد از آن دنیا پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت

 قرنها از مرگ آدم هم گذشت...

 ای دریغا !

            آدمیت برنگشت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 11:27  توسط متینه | 

 

 

 

گفتی که به احترام دل،باران باش            باران شدم و به روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی عزیز را                 از عشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی که ستاره شو،دلی روشن کن                    من هم چو گل ستاره ها تابیدم 

 گفتی که برای باغ دل،پیچک باش                       بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

 گفتی که برای لحظه ای دریا شو                دریا شدم و تو را به ساحل دیدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش               مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

 گفتم که بهانه ات برایم کافیست                     معنای لطیف عشق را فهمیدم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 13:15  توسط متینه | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 17:7  توسط متینه | 

هرگز چشمانتان رابراي کسي که معني نگاهتان رانمي فهمد گريان نکنيد

اگه خدابردت لبه پرتگاه نترس چون يادستت رو مي گيره ياپروازکردن رو بهت ياد مي ده

 

                              

                     

                

                          

تکيه کن برشانه هام اي شاخه نيلوفرينم

تاغم بي تکيه گاهي رابه چشمانت نبينم

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 17:3  توسط متینه | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 17:1  توسط متینه |